دختر پائیز

غم نامه ها . عاشقانه ها و...

به قول پرستو

سال نو برهمۀ دوستان و همراهان و تمام ایرانیان در جای جای این کره خاکی

شاد باش باد.

چه شد ؟ خاک از خواب بیدار شد

! به خود گفت: انگار من زنده ام

دوباره شکفته است گل از گلم

ببین بوی گل می دهد خنده ام

نوشتند چون حرف ناگفته ای

گل لاله را بر لب جویبار

چه شد ؟ باز انگار آتش گرفت

همه گل به گل دامن سبزه زار

چنین گفت در گوش گل، غنچه ای

نسیمی مرا غلغلک می دهد

زمین زیر پایم نفس میکشد

هوا بوی باد خنک می دهد

صدای نفسهای نرم نسیم

به بازیگری گفت: اینک منم

که با دستهای نوازشگرم

گلی بر سر شاخه ها می زنم

از این سورۀ سبز وآیات سرخ

کتاب زمین پر علامت شده

زمین گفت شاید بهشت است این

زمان گفت: شاید قیامت شده

زمین فکر کرد: آسمانی شده

کبوتر گمان کرد: آبی شده

دل سنگ حس کرد: جاری شده

گل احساس کرد: آفتابی شده

به چشم زمین: برفها آب شد

به فکر کویر: آبشار آمده

به ذهن کلاغان: زمستان گذشت

به قول پرستو: بهار آمده

قیصر امین پور

[ ۱۳۸۸/۱٢/٢۸ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ رها ]

[ نظرات () ]

دنگ

دنگ

دنگ ... ،  دنگ ...

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ.

زهر این فکر که این دم گذراست

می شود نقش به دیوار رگ هستی من

لحظه ام  پر شده از لذت

یا به زنگار غمی آلوده است؟

لیک چون باید این دم گذرد ،

پس اگر می گریم

گریه ام بی ثمر است

و اگر می خندم

خنده ام بیهوده است .

دنگ ... ،دنگ ...

لحظه ها می گذرد

آنچه بگذشت ، نمی آید باز.

قصّه ای هست که دیگر

نتواند شد آغاز

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

بر لب سرد زمان پوسیده است

تند بر می خیزم

تا به دیوار همین لحظه که در آن  همه چیز

رنگ لذت دارد ، آویزم

آنچه می ماند از این جهد به جای :

خندۀ لحظۀ پنهان شده از چشمانم

و آنچه بر پیکر او می ماند :

نقش انگشتانم.

دنگ ...

فرصتی از کف رفت

قصّه ای گشت تمام .

لحظه باید پی لحظه گذرد

تا که جان گیرد در فکر دوام

این دوامی که درون رگ من ریخته زهر

وارهانیده از اندیشۀ من رشتۀ حال

وز رهی دور و دراز

داده پیوندم با فکر زوال .

پرده ای می گذرد

پرده ای می آید :

می رود نقش پی نقش دگر

رنگ می لغزد بر رنگ

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ :

دنگ ... ، دنگ ...،

دنگ ..

زنده یاد سهراب سپهری

[ ۱۳۸۸/۱٢/۱٧ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ رها ]

[ نظرات () ]

صحنه زندگی

 

صحنۀ زندگی

به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.

من خوب آگاهم که زندگی ، یکسر، صحنۀ بازیست.

من خوب می  دانم.

اما بدان که همه کس برای بازیهای حقیر آفر یده نشده است.

مرا به بازی کوچکِ شکست خوردگان مکشان!

به همه سوی خود بِنگرو باز می گویم که مگذارزمان، پشیمانی بیافریند.

 

[ ۱۳۸۸/۱٢/۸ ] [ ٢:٤۸ ‎ق.ظ ] [ رها ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه