دختر پائیز

غم نامه ها . عاشقانه ها و...

برگی از دفتر خاطرات من

چند برگی از دفتر خاطرات من

همیشه دلم می خواست یه جایی حرفهای تلنبار شده تو دلمو بگم.

 اما کجا؟

بعضی وقتها  با خودم می گفتم  چطوری میشه آدم حرف دلشو

به کسانی که نمی شناسه بگه؟

اما حالا که اینجام ، کنار شما ، میبینم میشه حرف زد.

 میشه آدم دوستایی داشته باشه که

یه جورایی همدردش باشن. کسانی هم هستن که وقت می ذارن

و دل نوشته هامو می خونن.

می خوام از بچگیهام بگم.

از اون خونۀ با صفایی که  ازش یه عالمه خاطره خوب و بد دارم.

یه خونۀ بزرگ و پر از دارودرخت. پر از گل .

البته مجال گفتن جزییات نیست.

گلهای رنگارنگی که بابام با دست خودش کاشته بود.

درختای انارو انگور که  حسرت رسیدن میوه هاشون تو دلشون مونده بود. وقتی  بهار میشد و درختا شکوفه می کردند من روز شماری می کردم تا وقتش برسه که به غوره ها و انارا ناخونک بزنم. چه لذتی داشت . هر روز می رفتم سراغشون . تا اینکه بالاخره یه کمی بزرگ می شدند مثل یه کنجشک بهشون نک میزدم. همیشه خوشه ها کلکلی بود. اما هر بار به یکیشون دستبرد میزدم که تابلو نباشه. البته این کار من تنها نبود. خواهرو برادرامم اینکارو انجام میدادن.

بابام همیشه میگفت یه کم صبر کنید. بذارید برسه همش مال خودتون.  اما 

کو گوش شنوا؟

بعد یواش یواش نوبت انارا می شد.اولش

 یکی یکی می کندیم و باز می کردیم و نرسیده پرتش می کردیم تو باغچه.

 بعد بیشتر میرسیدن و

 خلاصه تا موقع رسیدن میوه ها شاید چند خوشه انگورو

چندتا انار می موند.

  البته اونام شانس آورده بودن که  دستمون بهشون نمی رسید

و گر نه ...

  یادش به خیر. چه منزل با صفایی داشتیم.

بابام وقتی که از سر کار خسته بر میگشت خونه  دست و صورتشو یه آبی می زدو

همون جا لب ایوون مینشست و بعد میرفت سراغ باغچش

با چه ذوق و سلیقه ای به باغچه ها میرسید.

 انگار همۀ خستگیهاش و تو باغچه دفن میکرد.چه روزایی بود.

 اون روزا شاید مثل امروز غم و نمی شناختیم.

تو همون خونه بزرگ شدیم و خواهر برادر بزرگترم ازدواج کردن ورفتن.

چند سال بعدش منم  تو همون خونه خاطرات  بچگیمو جا گذاشتم وسال 71  بعد از ازدواج رفتم یه شهر دیگه.

حالا دیگه دیر به دیر میتونستم برم  خونۀ بابام .

وقتی بعد از مدتها بر می گشتم به خونۀ پدری مادرم با همون نگاه مهربون همیشگی دستاشو دور کمرم حلقه

می کرد، صورتمو می بوسید ، چشماش خیس اشک می شدو گله می کرد که چرا دیر به دیدنش می رم؟

شاید اگه اون روزا می دونستم چقدر زود داغش میشینه تو دلم هیچوقت از پیشش نمی رفتم

اما افسوس که ما بی خبرانیم.

 وقتی  بهش فکر می کنم میبینم خیلی زود بود واسه رفتنش.

مامان  فقط 44 سالش بود.

اما یه روز عصر که از سر کار برگشتم خونه ، حال و هوای عجیبی داشتم.

خیلی بی قرار بودم. بدون اینکه علتش و بدونم نمی خواستم با کسی حرف بزنم

رفتم تو اطاقم و در و بستم. حوصله هیچ کس و نداشتم.

همش گریه می کردم. هر جا نگاه می کردم تصویر برادر کوچیکمو می دیدم که تازه رفته بود کلاس اول دبستان. اصلا حال خودم و در ک نمی کردم.می دونستم یه چیزی هست اما نمی دونستم قراره آسمون رو سرم خراب بشه. تا دمدمای صبح بیدار بودم. ساعت 6 صبح زنگ تلفن به صدا در اومد دلم یهو لرزید. پدر شوهرم تو صحبتاش اسم بابام و آورد

نمی دونم چطوری خودم ورسوندم به تلفن. اما

همه  ساکت بودن و کسی به من نگاه نمی کرد.

دایی محمد(خدا بیامرزتش) سرش و کرده بود زیر پتو که من نگاش نکنم.

زانوهام سست شده بود . سرتا پام می لرزید. بریده بریده و با وحشت گفتم کی بود این وقت صبح؟

گفتن فرهاد پسر عموم بوده که با برادر شوهرم کار داشته. اما چه کاری بود این وقت صبح؟

باور نکردم. رفتم سراغ تلفن و شمارۀ خونۀ عمو رو گرفتم. پری اومد تلفن و قطع کرد.

دیگه شک نداشتم که یه اتفاقی افتاده و کسی به من نمیگه.

دوباره گرفتم و نذاشتم کسی قطع کنه.نسرین دختر عموم (خدا بیامرزتش )گوشی رو بر داشت و تا صدای منو شنید

گوشی رو داد به زن عمو.

در حالی که گریه می کردم گفتم چرا نمی گین چه خاکی به سرم رفته؟

بابام چی شده؟ زن عموم گفت بابات خوبه. اما مامانت یه کم حالش بده

تو بیا که بالا سرش باشی. من این حرفها رو باور نمی کردم

چون اسم بابامو شنیده بودم. گفتم اگه بابام طوریش شده چرا می گید مامانم مریضه؟

مگه چه فرقی می کنه ؟ هر دوشون برام عزیزن بهم راستشو بگید.

زن عمو هم یه دفعه گفت لیلا مامانت دیشب ساعت 12 تموم کرد. دنیا رو سرم خراب شد. جیغ کشیدم و از حال رفتم.

وقتی به هوش اومدم دورو برم شلوغ بود. چند تا از فامیل و همسایه ها اومده بودن

آماده شدیم و حرکت کردیم. تا خونۀ بابام 2 ساعت فاصله بود. تمام مدت گریه می کردم. حتی یه لحظه هم آروم نشدم.خیلی سخت بود که تو اون شرایط اونجا نبودم. بمیرم بابا و خواهرو برادرام تنهایی چی کشیده بودن. دلم می سوخت . از آخرین باری که مامانمو دیدم مدتها گذشته بود.حالا باید جسم سر دو بی جونش و می دیدم. وقتی رسیدم خونه داداش محمدم در خونه ایستاده بود. طفلک نمی دونست بی مادری یعنی چه. نمی دونست این همه آدم واسه چی اومدن خونمون. واسه چی صدای شیون از خونمون شنیده میشه؟ تو عالم خودش بود. بغلش کردم و زار زد م  .( ما فکر می کردیم درک نمی کنه اما طفلک

اینقدر غصۀ پنهون خورده بود که فردای روز خاکسپاری مامان   تب کرد. بدنش مثل کوره میسوخت.

صورتش از زور تب قرمز شده بود. بردیمش دکتر. و وقتی علتی واسه تب ناگهانیش پیدا نکرد

جریان مامان و گفتیم و دکتر گفت به احتمال زیاد به همین دلیل بوده

اما اون نمی تونست احساسشو بیان کنه و اینجوری شده بود.)

 خیلی بیتاب بودم. مادرم تو سردخونه بود.

آخه داییهام  و خواهرم و یکی از برادرام اهواز بودن و باید صبر می کردیم.

خیلی سخت بود. حالا ما پیش هم بودیم  اماواسه اونا که باید این راه طولانی رو

طی می کردن سخت تر بود.

دیگه اینبار مامان نبود که بغلم کنه . دیگه صداش و نمی شنیدم که می گفت چرا دیر اومدی. اما خودم می دونستم که این دفعه خیلی دیره. همۀ اینا آتیشم میزد و دردم و بیشتر می کرد.

اون روز به هر سختی بود به شب رسید. حالا همه اومده بودن.

هر کسی یه گوشه ای از خونه با این درد می سوخت. تازه می فهمیدم وقتی چند ماه قبل یکی از زن عموهام در اثر بیماری قلبی فوت کرد بچه هاش چه حالی داشتند. احساسی که اونموقع درک نمی کردم.اصلا حتی فکر نمی کردم این شتر یه روزی  در خونۀ ما اطراق می کنه. اصلا مرگ و درک نمی کردم.

بابام وقتی که بیتابی ما رو می دید بلند بلند گریه می کرد. من طاقت اشکاشو نداشتم سرم و می کردم زیر پتو و بیصدا گریه می کردم.تصویر همۀ اون لحظه ها مثل فیلم جلوی چشمامه. انگار همین دیروز بود

شب گذشت و فرداش مامانو آوردن خونه. می گفتن باید با خونه و خونوادش  خدا حافظی کنه.

بعد هم ... یه وداع همیشگی .

چند وقت بعد بابام اون خونه رو فروخت و رفتن یه جای دیگه.

سالها گذشت و یه روز فهمیدیم که بابای نازنینم  در اثر دیابت درصد زیادی از کلیه هاش و از دست داده و باید دیالیز بشه . تا مدتها بابام با این درد زندگی کرد.اما نمی تونستن پیوند بزنن. می گفتن نمی تونه عمل کنه. اما هنوزم مثل سابق جذاب و دوست داشتنی بود. تا مدتها بعد از بیماری هم  هنوز تسلیم نشده بود. اما عاقبت اون اتفاق شوم دوباره تکرار شد.  و یه بار دیگه  مرگ رو زندگیمون سایه انداخت.

به خدا خیلی سخته.  ما همیشه می رفتیم ملاقات پدر. سال 83 روز قبل از عید فطر با همسرم رفتیم ملاقات بابام. چند تا از عمو هام و فامیل اونجا بودن .ماچون افطار جایی دعوت بودیم ، زودتر از بقیه از پیش بابام رفتیم . اما نمی دونم اون روز از دست اون آدمهای دنیا پرست به بابام چی گذشت که  فرداش بابا سکته کرد و بردنش سی سی یو.

بعد از چند ساعت  بابا رضایت داده بود و آورده بودنش اطاق خودش.  می گفت اونجا دلش می گیره . من فکر می کردم خطر رفع شده. وقتی به بیمارستان زنگ زدم که حالش و بپرسم یه نفر همراهشو صدا زد زن بابام رفته بود آزمایشگاه.صدای بابا رو شنیدم که میگفت بهش بگید نمی تونم از جام بلند شم و حالا تنهام بعدا دوباره زنگ بزن. این آخرین باری بود که صداش و شنیدم و هنوزم تو گوشم زنگ می زنه.

من اون روز دیگه زنگ نزدم. اما دوباره همون حس عجیب  که قبلا واسه مامان داشتم تکرار میشد.تا ساعت 2 شب بیدار بودم و تو خونه راه می رفتم. جوری که وقتی تلفن زنگ زد با همون اولین زنگ گوشی تو دستم بود.

اینبار دامادمون بود. بهم گفت لیلا گوشی رو بده به رسول. دوباره همون احساس ، همون تلفن بد موقع و همون خبر وحشتناک.  و...

و تکرار همون اتفاقها که گفتم. بعدها از زن بابام پرسیدم بابا راحت رفت؟ چیزی نخواست؟

گفت فقط یه کم آب خواست و بعدش واسه همیشه  آروم چشمای مهربونش و به روی همه  بست. وقتی مامان و بابام رفتن من کنارشون نبودم.من نتونستم ازشون بخوام حلالم کنن ، باهاشون خداحافظی نکردم.

حالا با این همه درد  می تونم شاد باشم؟

همۀ اینا که گفتم  2 تا از بزرگترین دردام بود. که همیشه قلبمو به درد می آره و می سوزونه. و بعد از اون اتفاقها  این حس لعنتی  چند بار دیگه  منو از مرگ عزیزی آگاه کرده. امیدوارم هیچ کس داغ عزیز نبینه.

و خدا همۀ رفتگان رو قرین رحمتش کنه.

منو ببخشید که با بیان دردام دل مهربونتون و آزردم. اما چه کنم که  دلم می خواست

بعد از این همه سال  با کسی درد دل کنم. و چه کسی بهتر از  دوستای خوب و همراهان  همیشگی و  دو همدردم  صبا و مهشید   عزیز

با آرزوی سلامتی برای همۀ عزیزانمون

و طلب آمرزش برای عزیزان سفر کرده.

 

[ ۱۳۸۸/۱۱/۳ ] [ ۳:٤۳ ‎ب.ظ ] [ رها ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه