ستاره

ستاره

ستاره دلش  شکست؛

و با غرور افتادۀ نامش

دست به دلم کشید.

ستاره سرازیر که می شود؛

دست و دلش به عشق میرسد.

از باد که بگذرد؛

به روشنی ماه سلام می کند.

و خاموش از ستاره های ظهر آسمان ؛

بالا می رود.

بازوان زندگی به دور نگاه او که می پیچد؛

پلکهایش آهنگ باران را می نوازد.

ستارۀ خاموش آسمان زندگیم!

من به محض رسیدن ِ

اوّلین ترانۀ باران ،

برایت شمع می گذارم.

زینب نصرالله پور

/ 39 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هنگامه

در ضیافت زمین و ستاره با لباس سفید اتوکشیده ایستاده‌ام تا به تجربه‌های تازه‌ی این غربت بی‌آینه عادت کنم به قیامت‌ِ دیدار تو نمی‌دانم اما چه‌گونه؟ اکنون که مه از کوه پائین می‌آید از تپه پائین می‌آید روی سقف سفالین خانه‌ها چرخ می‌زند و بر شاخه‌های پریشان اردی‌بهشت، که سنگین از عطر شکوفه‌های غریب می‌بارد، من از رویاهای پراکنده‌ام در سرزمینی یاد می‌کنم که انگار وطن من بود! و دل‌م برای تو ای نامهربان نه مثل همیشه که بیش‌تر از همیشه تنگ می‌شود..........................[گل] شاد باشید .............................................[گل]

BaHaR

لیلای گلم شعرت رو به پستم اضافه کردم عزیزم مرسی بابت لطفت[بغل]

هیوا

من به محض رسیدن ِ اوّلین ترانۀ باران ، برایت شمع می گذارم. مرسی

سمی

سلام عزیزم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب]

آسمان سخت

سلام لیلای عزیز مرسی که بهم سرزدین . شعر قشنگی انتخاب کردین . شمع روشن کردن همیشه قشنگ ترین کاریه که میشه برای بیان احساس انجام داد . شاد و سربلند باشین . [گل]

arshiya

سلام وبلاكتون عالي بود اكه به كلبه حقير من سر بزني ممنون ميشم

عاطفه

کارت عالیه دختر ای ول داره بیست بیستی به مولا خوشحال میشم به ما همیه سری بزنی ..............[شوخی][ماچ][پلک][خداحافظ]

مصطفی

سلام وب جالبی داری خوش حال می شم به منم سربزنی