ببار باران

نگاهم رو به آسمان

و دستهایم خالی تر از همیشه

قطره های باران را آرزومند است.

ببار باران

بر دستهای خالی و گور رویاهایم

ببار باران

و بشوی غبار حسرت و اندوه را

بگذار تازه شوم

از نو برویانم.

/ 41 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میثم

مرا به خاطر بسپار وقتی که دور شدم آنقدر دور تا ، سرزمین سکوت زمانی که دیگر نه تو می توانی مرا در دستانت نگه بداری نه نیمی از من هنوز میل به ماندن دارد نه دیگر شعری می نویسم نه نوشته ای نه شعر سیاه و نه سفید و نه شعری بی آینده و تاریک و نه تلخ و نه شیرین مرا به یاد داشته باش زمانی که دیگر هر روز نمی توانی به من بگوئی آینده کجاست، فردا چگونه روزی است آسمان فردا چه رنگی است و و یا چگونه عاشق می شوی وقتی که باران می بارد فقط مرا به یاد داشته باش، تو خوب می فهمی گاهی برای دعا و تدبیر دیر می شود آیا هنوز دوست داری مرا برای لحظه ای فراموش کنی و پس از آن ، به یاد بیاوری؟ غمگین نباش یک بار برای همیشه: بهتر است فراموش کنی و لبخند بزنی تا اینکه بخاطر بیاوری و غمگین

میثم

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم! آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت خدا دلش از دست آدما گرفته سلام عزيزم زيبا منويسي..مطالبي که گذاشتي واقعا خوندني بود سليقت حرف نداره دوست من..... بنظرم مطالبت اصل موضوع رو به خواننده ميرسونن ..... موفق باشي عزيزم.....

پرستو

[گل]

پائیز

سلام... زیبا بود منتظرت هستم نگاهی... شاید... روی خط

پائیز

سلام... زیبا بود منتظرت هستم نگاهی... شاید... روی خط

پائیز

سلام... زیبا بود منتظرت هستم نگاهی... شاید... روی خط

حتما بخون خیلی قشنگه پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان